به بهانه کوچ اکبر عبدی؛ ‌تلخی دنیا با هیچ قندی شیرین نمی‌شود!

خبرگزاری مهر- یادداشت مهمان، سهیل ملکی نویسنده و بازیگر تئاتر؛ ساعت نزدیک به ده شب بود. دلم خلوت می‌خواست با چند کلمه شریف و دست‌هایم حوالی کتاب حافظ بود. دلم فال شیخ شوریده شیراز را می‌خواست. دست بردم و آن کتاب ناگشوده را گشودم. غزلی ناخوانده مانده بود که ناگهان پیامکی بی‌وقت رسید. در آن نوشته بود: «خنده تمام شد و صاحب خنده، سمت کودکی، سمت هفت‌سالگی‌ات و سرزمین نورها روان و دوان شد.»

حالا دست و دلم در کنارِ همانی می‌گشت که رفته بود. ساعت را نگاه کردم؛ هنوز نزدیک ده شب بود. بی‌سبب، بیت شیخ شیراز را پیشِ رو دیدم:

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاهراهِ طریقت گذر نکرد

دلم می‌گیرد. دلم گریه می‌خواهد. دلم تمام رویاهای هفت‌سالگی را می‌خواهد و همان خنده‌هایی که با او داشتیم. بلند شدم و از قابِ پنجره، شهر را تماشا کردم. ماشین‌ها روی پل می‌رفتند و می‌آمدند. یادم افتاد که چرخ دنیا برای هیچ‌کس نمی‌ایستد و این ماییم که هر روز باید یکی‌یکی از قطارِ دنیا پیاده شویم. تلویزیون روشن بود. صدای گوینده را شنیدم که می‌گفت: «اکبر عبدی، بازیگرِ تئاتر، تلویزیون و سینما، در ۶۶ سالگی مسافر سرزمین نور شد.»

دیگر نمی‌خواستم چیزی بشنوم. دنیا به چه کار می‌آید وقتی صاحب خنده‌هایت نباشد؟ به یاد آوردم که همین چند شب پیش بود که برای بارِ چندم «اجاره‌نشین»‌هایش را می‌دیدم. آقای قندیِ اجاره‌نشین‌ها، خودش یک‌تنه قند و نمک تمام خاطرات زندگی من بود. حالا که فکر می‌کنم، ساده به یاد می‌آورم که حتی دردِ اجاره‌نشینی را چقدر درست و نمکین بازی کرد. شاید آنچه بر او در آن نقش محترم گذشت، گوشه‌ای از تاب و توان امروز ما باشد. لوله‌های خانه‌ات بترکد، سقف روی سرت خراب شود، با مالک گلاویز شوی، خودت به‌خرج خودت خانه را تعمیر کنی و شبانگاه در خانه مالک برقصی؟ حاشا و کلا! چه مزمور غریبی دارد این بازیِ زندگی.

هنوز از آن فکر خلاص نشده بودم که یادِ «غلامرضا»ی مادرش افتادم. یادِ قابِ اول و چشمانِ بی‌رمقش. انگار جایی را می‌دید که من هنوز و تا سال‌ها بعد از دیدنش عاجز بودم. انگار نویدی به او داده بودند. انگار در روحش دمیده بودند که: هی بازیگر! راه این است و چاه آن و هیهات از آن نقش و هیهات از آن کلمات شیرین و باید آرام، در گوشه‌ای بنویسم: «مادر، غلامرضایت هم مرد، از بس که جان نداشت.»

حالا با تمام وجود می‌فهمم که چرا همان روزها علی حاتمی در همان فیلم نوشت و گفت: «تلخی دنیا با هیچ قندی شیرین نمی‌شود.» غلامرضای کودکی من، تنها انسانی بود که با خنده‌هایش تلخی کشیدن‌های من را در همه این سال‌ها آسان کرد و لب از لبم تکان نخورد.

دوباره بیتِ حافظ را می‌بینم: دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد.

این بار گریه امانم را برید. با صدای بلند گریه کردم. من خود دلشده دلشدگانش بودم. همان شاگرد چلویی که سیرمونی نداشت و به‌خاطر شکم پا به خانه وکیل و وزیر باز کرد و مسأله‌آموز صد مدرس شد.

اشک‌هایم را پاک کردم. دوست ندارم برای کسی که روزگاری خنداندم، گریان باشم. او انسانِ خنده‌های من بود. نمی‌دانم کی روی همان صندلی به خواب رفتم. در خواب، کودکِ کودکیِ خودم را دیدم: پسرکی هفت‌ساله و رنگ‌پریده، با کیفی قهوه‌ای و دو قفل بدقلق روی آن. در خواب خنده‌ام گرفت. می‌دانستم کیف پر از خنده‌های کودکی من است، جریمه‌های مشق باغچه‌بان و لقمه‌های نان و پنیر. کودکِ کودکی‌ام برگشت و من را دید. حالا هر دو بلندبلند خندیدیم. گفتم: «جای خنده برو تا به مدرسه برسی، وگرنه ممکن است دیر شود.»

خندید و گفت: «آن مرد را می‌بینی؟» کمی دورتر، کودکی فربه، این بار نه هراسان، می‌دیدم که کیفش زیر بغلش بود و به ما نگاه می‌کرد. انگار منتظر کودکی من بود. گفت: «نگران نباش شاعر! از امروز و تا ابد، مدرسه هیچ‌کداممان دیر نمی‌شود. از امروز آرام‌آرام به طرف مدرسه می‌رویم و در راه، همه جریمه‌هایمان را به آسمان می‌سپاریم.»

نمی‌دانم چرا این بغض بی‌قرار در رویا هم دست از گریبانم برنمی‌داشت که نمی‌دارد. بیدار شدم؛ نیمه‌های شب بود. مدادم را برداشتم و این کلماتِ ساده را نوشتم:

لبم خندان

دلم گریان

من

تنها

دلقکِ این حوالی‌ام …

نظرات کاربران

  • دیدگاه های ارسال شده شما، پس از بررسی توسط تیم مجله فارسی منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی توهین، افترا و یا خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران باشد منتشر نخواهد شد.
  • لازم به یادآوری است که آی پی شخص نظر دهنده ثبت می شود و کلیه مسئولیت های حقوقی نظرات بر عهده شخص نظر بوده و قابل پیگیری قضایی می باشد که در صورت هر گونه شکایت مسئولیت بر عهده شخص نظر دهنده خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده + 7 =